|
|
|
|
|
با توام با تو همین تو : اگر تودلی داری من شکننده تر و پراحساس ترش را دارم. اگر تو غروری داری من محکم تر و یکه تاز ترش را دارم. _خودت که بهتر می دانی _ اگر تو جوان هستی من شادابی را با تک تک سلول هایم نفس می کشم. اگر تو به حواس شهوت انگیز مردانه ات افتخار می کنی !!!! خدایی که تو تمام گناهانت را به گردنش می اندازی _که چون تو را مرد آفریده..._ همان خدا : ذره ذره وجود مرا لبریز از حواس برانگیزاننده کرده است. تا جایی که گهگاهی مرا شیطان نیز می نامد!!!!!!!!! اگر تنوع طلبی را بخشی از ذات برترت!!!!! می دانی من آنقدر به قول خودت " دمدمی مزاج" هستم که عصیان های روح هیجان طلبم چون تویی را از پای درآورد. اگر به حساب و کتابهای هوش سرشار مردانه ات!!!!! افتخار می کنی بد نیست گهگاهی لحظاتی را به یاد آوری که از فهمیدن و خواندن و شنیدن وحتی تصور افکارم عاجزی!!! همه اینها را می گویم که باز گهگاهی به ذهن شلوغت !!!!! فرصتی بدهی تا به یاد آورد "من یک زنم و خالی از هر تعهدی نسبت به تو. " من برای پایبند نبودن به تو هیچ چیز کم ندارم. وتو اما برای پایبندی به هر چیزی انگار هیچ چیز را قبول نداری... من به تو متعهد نیستم تازمانی که در ذهن محدود و ناچیز تو متعهد مساوی است با : پپه !!! گاگول !!!! احمق!!!!! تر سو و خلاصه کلام خرررررررررررررر!!!!!!!!!!! اگر با هر حرکتم شیطان نمی شوم ( همان گونه که خدا !!!!! فرموده است )..... اگر سر سوزنی ازبابت لغزشم دلت نمی لرزد.... اگر آسه آمدن و آسه رفتن را عادت خود کرده ام... عزیزم!!!!!!!!!!!!! من بز نیستم ! گوسپند هم نیستم ! وبا خاطر داشته باش که: "به تو پایبند هم نیستم." همه اینهارا بگذار به حساب من و افکارم من ودلم من و گذشته ام من و خودم "من" و "من". "می بینی که هیچ تویی در بین نیست." من به تو متعهد نیستم تا زمانی که در امپراطوری وسیع ذهنم مردها سروته یک کرباسند.!!! مرا ببخش عزیزم!!!!!!!اگر خدا بودم تویک نفر را مرد نمی آفریدم. شاید تحملت اندکی راحت تر بود....
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:30 توسط یک غریبه دیگر
|
||
|
|
|
|
|
اردیبهشت است ومثل دوسال گذشته سوالی در ذهنم می چرخد: اینکه رابطه بین اردیبهشت و آغاز طرح عظیم !!! وخداپسندانه !!! مبارزه با بدحجابی چیست؟؟؟
پس این بدحجابهای ما زمستان و شهریور وفروردین و پاییز کجا هستند؟؟؟؟؟؟؟؟؟نکند در حال توطئه و خیانت علیه این خاک مقدس باشند؟؟؟ شایدهم آتش جهنم برای بدحجابان اردیبهشتی ! هزاران برابر سوزان تر است. وباز هرچه با عقل ناقص خود می اندیشم نمی دانم فکر این تحول کارشناسانه !!! برای نخستین بار به فندق کدام ناقص عقلتر ازمنی خطور کرده. که اصلا برایش مهم نبوده که بعضیا(دشمنان این مرزو بوم!!!) وبانوان تی تیش مامانی فعال حقوق بشر توی هر سوراخ سمبه ای دربدر به دنبال چنین بهانه ای هستند تا ملت فهیم !! وآگاه!! ایران را ترسوتر احمق تر ومحدود اندیش تر از قبل جلوه دهند. لابد این راهم نمی دانند که این ملت عزیز و مسلمان به قدر کافی از ارزانی و اشتغال و ازدواج و مسکن و بنزین... کافی و مناسب!!! برخوردار و محظوظ هستند که دیگر نیازی به این همه امکانات !!! وآزادی !!! ندارند. اصلا گور بابای ملت . نه؟ هفتاد میلیون نان خور پرتوقع!! کمتر بهتر. این یکی را دیگر مطمئنم نمی دانند که با این عمل قابل ستایش!! اجبار ودیکتاتوریسم پنهان خودرا آشکار کرده و به رخ جهانیان می کشند... این آخری بیشتر ازآنکه نفهممش دلم را می سوزاند: لابد نمی دانند وقتی به نام دین چماق بالای سر (گهگاهی هم توی سر) مردم می گیرند اولین چیزی که مظلوم و محکوم واقع می شود همین دین است. ازآقایان کارکشته همه فن حریف مملکتدار دانشمند !!! چنین سوتی بزرگی عجیب نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:45 توسط یک غریبه دیگر
|
||
|
|
|
|
|
برای تلخی ام انگار دیگرهیچ پادزهری نیست. نه فنجان های لبریز از قهوه نه فریادهای جیغ وار بی صدا نه سیگارهای پیاپی تلخ بو ونه قدم های تند بی هدف... روزهایی رابه یادمی آورم که تلخ بودن را برای اولین بار می چشیدم چه طعم نوی پراضطرابی چه بهانه جذاب پرآزاری برای بودن. سالهایی را مرور می کنم که معتادبه تلخی بودم ودرتکاپوی مخدر. چه تکاپوی پرقدرت پوچی ! چه بهانه کمرنگی برای بودن. وامروز من تلخی هایم را نفس می کشم. وچشیدن و عادت کردن برایم خاطره است. و بهانه بی مفهوم... " هوایم را پر از زهر تلخ کنید تا نفسم بند نیامده. " خط قرمز باپادزهر می جنگد ! و پایان نامعلوم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 22:32 توسط یک غریبه دیگر
|
||
|
|
|
|
|
می گویند توخدایی وهر چه که بخواهی می توانی انجام دهی.
من هیچ چیز نمی توانم از تو بخواهم. لطفا مرا زنده نگذار.لطفا مرا نکش. زنده ام مگردان.تغییرم نده. بهترینم نکن. بدترینم نکن. هیچ چیز از تو نمی خواهم. در حقم لطف نکن. به من غضب نکن.مراامتحان نکن.به من چیزی نده.از من چیزی نگیر.مراصدانزن. صدایم راجواب نباش.مراشیطان نکن. فرشته ام نکن. مرابی نام ونشان نکن. ماندگاری نمی خواهم.نه سریرو تختت را آرزو می کنم. نه از غل زنجیرهایت می ترسم. کمال و نقص نمی خواهم. وسط بودن را هم نمی خواهم. من هیچ چیز نمی خواهم. من هیچ چیز نمی دانم. من از اینجا می ترسم. نهرها وچشمه ساران و درختانت را بهشتت را به همانها بده که وعده شان داده ای. آتش و تشنگی و زنجیرهایت را برای آنها بگذار که از تو ترسیده اند. من از تو نمی ترسم. من اینجا هستم. در راه بین آن بهشت و جهنم. اینجا وسط دنیا است. چقدر از وسط بودن بیزارم. من خسته ام. مراببر. دیگر هیچ چیز نمی خواهم.من فقط تو را می خواهم.می خواهم با تو باشم.التماست نمی کنم. به سجده ات نمی روم. انکارت نمی کنم. برایت شریک قایل نمی شوم. نمی پرستمت و کفرت را نمی گویم. مرا از میان این همه وسط بیرون بکش. مرا از میان بردار!!!!!!!! من هیچ کاری نمی کنم. تا تو مراببری. مرا باخودت ببر تو که نمی دانم که هستی؟ تو که نمی دانم کجایی؟ اصلا هستی؟؟؟؟؟؟
من خسته ام. مراببر. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 14:2 توسط یک غریبه دیگر
|
||
|
|
|
|
|
این روزها ازچندشی پرم . که ترس احمقم وادارم می کند فراموش کنم از کجا به تنم رخنه کرده است.
ترس احمقم تمام مدت می گوید: دنبال سرچشمه اش نگرد. شایدبایک سرنگ نامرئی درزمانی که به یاد نداری به تو تزریقش کرده اند! وقتی سر کیسه را شل می کنم و عدالت و کمی شفقت در حق خودم به خرج می دهم متهم کردن خودم را به تولد این همه چندش ظلم بزرگی می بینم. اصلا به من چه. من که این روزها خوب خوب ام !!! اما چه می شود کرد وقتی که حتی خوبی هم از سر سیاست یاد گرفته با چندش کنار بیاید؟
ومن هم خیلی چیزها یادگرفته ام. بعد ازسالها سروکله زدن با چندش هایم چیز جدیدی کشف کردم: چندش را نه می شود شست و نه می شود رنگش کرد. من چندش هایم را می جوم. درست مثل آدامسی که می جوی اش تا شیرینی اش برود. تلخی چندش هایم راقورت می دهم . وبعد: تف . گاه با خود می اندیشم جویدن چه کار سختی است!!!
و خوش بینی مومن مابانه ای که دراثرتماشای برنامه های مذهبی تلویزیون به آدم دست می دهد ازتوی گوش هایم فریاد می زند: دنیا پرازمیلیاردها ومیلیاردها چیزغیر چندش آور است . با لحنی درمایه های صدای دخترک پانزده ساله ای که زمزمه می کند: " زندگی خالی نیست ( !!!!) مهربانی هست (!!!!!) سیب هست ایمان هست(!!!!!!!) ...... "
اما خود خود خودم بی اختیار ازلای انگشتهایم بیرون می پرد. ومی نویسد: " تزریقی در کار نیست اما تزویر تادلت بخواهد." دیگر باورم شده کهخودمراست می گوید. خیلی وقت است که روراست شده است :
" ازلای صورتک های آدمهای پرازتزویر دارد چندش می ریزد..." 11بهمن |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 20:41 توسط یک غریبه دیگر
|
||
|
|
|
|
|
زندگی مرابزن! بزن محکمتر تبربزن. تبربزرگتری بردار ضربه ای محکمتر شیاری عمیق تر. تبربزن. پوسته راپرازشیارکن. پراززخم های درمان نشدنی. من باهرزخم می میرم. تبربزن. من محکم می شوم! زخم خورده ومحکم بی لطافت ومحکم پیرومحکم. من ازدرون حلقه می سازم ودرهرحلقه متولد می شوم وباهر حلقه وسیع می شوم. من بلند خواهم شد ولبریز از حلقه... ...وتبرروزی خواهدپوسید؟؟؟؟ *********************************** "من توفکرخستگی های ... توبزن ... من توفکر غربت ... آخرین ضر به رو محکمتر بزن..." |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 13:21 توسط یک غریبه دیگر
|
||
|
|
|
||||
|
جل الخالق چرا اینجا همه چیز وارونه است؟ !!!!!!!!!!!!!!!!!!! لابد برای دیدن در جهت درست دوراه بیشتر نداری: یا همه این وارونه ها را سرجایشان برگردانی یا خودت وارونه شوی. اولی که کار حضرت فیل است و دومی هم که ازتو بر نمی آید پس......؟؟؟؟؟؟؟؟ بی خیال راه... نیشت را تا جایی که می توانی بازکن وبه همه این وارونه ها لبخند و پوزخند و زهر خند... بزن. زهر بخند وقتی می بینی اینجا منظور از خدا شیاطین انسان نمای عابد مسلم قادر روی زمین است. نه خدای یکی یک دانه بالای ابرها. پوزخند بزن وقتی می بینی اینجا همه چلاق هایش سیب سرخ بدستند. ولبخند بزن وقتی هنوز پاهای محکمت به وارونگی تن در نداده اند.وچلاقها هنوز چلاقند. وتورا با سیب کال تلخ هم به بهشت راهی هست... چشمانت را باز کن بیشتر از نیشت. ببین وهیچ نگو... لبخند بزن چون : اینجا ایران است سرزمین لبخند !!!!!!!!!
|
|||||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 15:22 توسط یک غریبه دیگر
|
|||||
|
|
|
|
|
چه اتفاق غمناکی است تولد! وقتی برای به دنیا آمدنت هرآنچه را که تا بحال بوده ای_خوب یا بد_ باید بگذاری وبیایی ...اما بی خیال دردنیای جدیدت دیگر هیچ نیازی به گذشته قبل ازتولدت نداری اینجابه قدرکافی برای تو جاهست... چه آزادی پردردی است وقتی بهای پروازت نیمی از توست_ پاهایت_. ...اما بی خیال پروازکه پانمی خواهد.باهمین نیمه هم می شودپرید سبکتروبلندتر... چه کارسختی است اینجا نبودن برای بودن اما مگرنه اینکه سختی اش می ارزد به خوب بودنش؟ ... هرچند غمناک وپرازدردوسخت... روزی ازخوب بودن لذت خواهی برد. توکه می دانی چیزهای باارزش فقط بادردوسختی به دست می آیند.توکه خوب درد می کشی پس چرا بغض کرده ای؟ باارزش بودن که بغض ندارد. حالا فقط یک "سر" لازم داری که باکمی غرور بالا بگیری والا مجبورمی شوی باز هم به زمین خیره شوی... وه چه تنهایی غمناک پرازدردسختی... چه تنهایی خوبی... چه زشتروی درون زیبایی... چه تنهایی زیبایی! **************************** نمی توانم زیبانباشم عشوه ایی نباشم درتجلی جاودانه. چنان زیبای ام من که گذرگاهم رابهاری نابه خویش آذین می کند: درجهان پیرامن ام هرگز خون عریانی جان نیست وکبک راهراسناکی سرب ازخرام باز نمی دارد. چنان زیبای ام من که الله اکبر وصفی است ناگزیر که ازمن می کنی. زهری بی پادزهرم در معرض تو. جهان اگرزیباست مجیز حضورمرامی جوید. ابلهامردا عدوی تونیستم من انکار توام. احمد شاملو |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 15:43 توسط یک غریبه دیگر
|
||
|
|
|
|
|
زخم هایی را که به روحم دادید لیزر می کنم... نام ونشانتان را وصداها وعطرهایتان را در صندوق اماناتم درسیاره ای بی نام می گذارم و کلیدش را به ته سیا هچاله ای می اندازم که یک طرفش اینجا در قلب من است و طرف دیگرش در دورترین نقطه قطب جنوب! به اندازه تمام سلول های خاکستری مغزم نادانی تان را می بخشم. وبه اندازه تمام "مرا نادیده گرفتن " هایتان دندان قروچه می کنم. ونفرتم را با بغض های بچگی ام با هم به زباله دانی پرتاب می کنم از ترس آنکه مبادا روزگاری چون شما کینه توز وحقیر شوم... به اندازه تمام حسادتهایتان بر خودم می بالم... وبا تمام خوش قلبی ام مارهای افعی ذهن های موذی تان را کرم های کوچک بی ارزش می پندارم. خصلت Hidden همه گذشته ها را بر می دارم وهمه را یکجا درون یک فولدر کوچک مامانی می ریزم وهمه زجرآوری فراموشی را صرف یاد دادن عملکرد Shift + Delete به نو آموز جدیدم می کنم.(به همین پیچیده گی . به همین بدمزه گی...) ... وبی آنکه از رفتن چیزی بگویم آخرین تمنای خوارکننده ام را برای ماندن در این " هیچستان " پر از " چیز" زیر قدرت کفش های غرور به دست خود له شده ام له می کنم... یعنی حالا وقتش شده است؟ ؟ ؟ ... نه نه نه نمی خواهم امروز هم اینجا خواهم ماند. نکندکه حواس پرتی ام مرا مجبور کند برای به جای گذاشتن چیزی باز گذرم به این آکواریوم پر از ما هی های نمایشی بیفتد... ... هنوز اینجا کار دارم... راستی اول از همه باید با تنهایی عزیزم تماس بگیرم. مبادا که کلید اتاقی را که در مهمانخانه اش رزرو کرده بودم به ولوله آدمها بفروشد... ه ه ه ه ه هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ه ه ه چقدر سرم شلوغ است. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 21:30 توسط یک غریبه دیگر
|
||
|
|
|
|
|
درفروبند که با من دیگر رغبتی نیست به دیدارکسی فکر کاین خانه چه وقت آبادان بود بازیچه دست هوسی هوسی آمدوخشتی بنهاد طعنه ای لیک به بی سامانی دیدمش راه ازوجستم وگفت: بعدازاینت شب واین ویرانی...1 **************************************** وقتی که نزدیک ترین شخص به تو در دورترین فاصله از تو ایستاده است... وقتی که " من" ازفرسنگ ها دورتر به " من " ریشخند میزند... درست درآن زمانی که آنقدرغریبی کشیده ای که خودت را هم غریبه با خودت می دانی... وقتی که همه می گویند درد این است که دنبال یک چیز به خصوص می گردی... و دعوتت می کنند به اینکه باور کنی در پس این روزها وشبها و حرفها و نورها " هیچ" چیزی وجود ندارد... وقتی همه خودشان را باتجربه تر ازتو می دانند و می گویند: هیچ چیز به خصوصی در بین نیست... وذهنت به حماقتشان پوزخند می زند که: " اگرشما "هیچ " را ندیده اید و نمی دانید پس چطور چیزی را که نمی دانید چیست با اطمینان تشخیص می دهید که اینجا نیست و وجود ندارد؟ ... وقتی که جز هیچ "هیچ" چیز دیگری وجود ندارد... و تو میان هیچ و خالی درجستجوی یک مو لکول زنده هستی " حتی اگر یک هیچ دیگر باشد..." ... خوب گوش کن... .. سکوت را خواهی شنید... سکوت با تو سخن می گوید... سکوت شاید صدای " هیچ " است... که از هیچخانه به گوشت می رسد... وتو با نوای دل انگیز سکوت به خوابی مرگ آسا فرو می روی...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۱-نیما یوشیج |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 19:1 توسط یک غریبه دیگر
|
||
|
|
|
|
|
چه راه دور چه راه دور بی پایان چه پای لنگ نفس باخستگی درجنگ من باخویش پا باسنگ چه راه دور چه پای لنگ ! 1
- - - - - - - -- حتی نای رفتن به سمت تنهایی را ندارم. معلق میان هیچ وتنهایی کفش هایم هست. پاهایم را بیراهه بلعید. اینجا کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ۱)احمد شاملو |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 23:53 توسط یک غریبه دیگر
|
||
|
|
|
|
|
باید استادوفرودآمد برآستان دری که کوبه ندارد چراکه اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظارتوست و اگربی گاه به درکوفتن ات پاسخی نمی آید. کوتاه است در پس آن به که فروتن باشی. ( 1 ) ... هرانسانی ممکن است بارهادرزندگی خواسته یاناخواسته خودرادر آستانه های مختلف ببیند. این روزها بیش از هر زمان دیگری حس می کنم درآستانه ای ایستاده ام ...تر تر از هرآنچه که ممکن بود حتی درخواب هم نبینم... می خواهم از گفتنی های دلی که درآستانه خیلی چیزهاست بگویم. فقط گفتنی ها رابگویم. نگفتنی هایم را برای همین دل وبرهمین آستانه قاب می گیرم. مگر نه اینکه سرمایه هر دلی حرف هایی است که برای نگفتن دارد؟ ( 2 ) ‑سرما یه ام را خرج فایلها وکاغذهاوگوشها نمی کنم.( خسیسم نه؟!)
*** یعنی باورکنم بعدازدوسال دوباره شروع کردم نوشتنو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! ***
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۱)احمد شاملو ۲)دکترعلی شریعتی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 17:1 توسط یک غریبه دیگر
|
||