تبليغاتX
قدغن
 
قدغن

...حرف خواهم زد
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
بارانی که دیگر باران نیست!

نه چراغ چشم گرگی پیر
نه نفس های غریب کاروانی خسته و گمراه
مانده دشت بیکران خلوت و خاموش
زیر بارانی که ساعت هاست
در شب دیوانه غمگین
که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد.
.
.
.
در شب دیوانه غمگین
مانده دشت بیکران در زیر باران
آه
ساعت هاست
همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر.

نه صدای پای اسب رهزنی تنها
نه صفیر باد ولگردی
نه چراغ چشم گرگی پیر...

                                     مهدی اخوان ثالث

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

...خیلی وقت است که باران عاشقانه نیست
خیلی وقت است که خسته ام
و باران دیگر شبیه به اشک فرشتگان نیست
 
و باران هیج دل پردردی را نمی شوید

و مدام روی جانم ناخن می کشد

.
.


خیلی وقت است که مرده ام !
ببین
باران مرا نمی شوید
از روح مرده ام رد می شود
و به عمق نمی دانم ها می رود

دیگر باریدنش را نمی خواهم

دیگر باریدن را نمی خواهم

دیگر کسی باریدنم را نمی بیند...
دیگر نمی بارم
نمی تابم
نمی خوابم
نمی خواهم
نمی جنگم
نمی مانم

نمی دانم
نمی دانم
نمی دانم...



دوشنبه سیزدهم آبان 1387-20:48 |   | یک غریبه دیگر | گروه  |لینک به نوشته
تا اطلاع ثانوی...

 

...

The image “http://i21.tinypic.com/etcx76_th” cannot be displayed, because it contains errors.

...



سه شنبه هشتم مرداد 1387-16:8 |   | یک غریبه دیگر | گروه  |لینک به نوشته
شانس نامه

 

دوستی که پیشترها کودنش می پنداشتم!... روزی فرمود:

 " آدمها دودسته اند... خوش شانس و بد شانس"!!

سالها طول کشید ... وامروز که ازتفکروتفحص خسته ام... به نتیجه ای رسیده ام بسیار عجیب:

" دوستم کودن نبوده است!... بلکه در نوع خود فیلسوفی نیز بوده... از آن کشف نشده ها!...

 

وحالا تمام دارو نداراین جانب از علم شانس شناسی! به اندازه این چند خط کوچک ساده است که مجانا! به عر ض دوستان می رسانم :

 

_  شانس چیزی است که هیچ شخصی تا به حال قادر به دیدنش نشده است....

_ شانس چیزی است که تا معجزه اش را در زندگی ات نبینی به آن ایمان نمی آوری... وتا به آن ایمان نیاوری... خودش را به تو نشان نمی دهد...

_ شانس قدرت ساختن و تخریب بسیار بالایی دارد...

_ تو نمی توانی برای خودت شانس بیافرینی... اوست که خالق چیزهای خوب برای توست...

_ شانس بسیار عادل است... و به هر انسانی به اندازه لیاقتش می بخشد!!!... (لیاقتشان را که تعیین می کند؟؟؟  من نیز چون تو نمی دانم...)

........... و خیلی چیز های دیگر...!!!!!!!!!!

برق از سرت پرید نه؟؟؟  من نیز  وقتی برای نخستین بار به شباهت فاحش بین شانس و خدا !!!!!!!! پی بردم...  چشم ها و دهانم با هم گرد شدند...

هر دو غیر قابل رویت... قادر... خالق... قهار...  عادل............

و بعد از سالها ! کلنجار رفتن با خودم در مورد شانس...  درست به همان جایی رسیدم که در مورد خدا!!! :     به  " هیچ "      ........

یعنی یک علامت سوال بزرگ... یا میلیاردها  علامت سوال کوچک ...

اما...... اما........   پی بردن به رابطه بین آدمها  و شانس چندان هم کار سختی نبود:

 

_ وقتی تو بدون اینکه بهترینها را بخواهی... همیشه بهترینها نصیبت شود ... به تو می گویند      " سگ شانس" ....

_  وقتی تو بهترینها رابخواهی واغلب بهترینها نصیبت شود... به تو می گویند" خوش شانس"

_ وقتی تو بهترینها را بخواهی و برای آنها تلاش کنی وبخشی از آنها نصیبت شود به تو می گویند     "خوش شانس خوش فکر"...

_ وقتی تو تنها  حقت را بخواهی و برای آن تلاش کنی و با زحمت آن را به دست آوری...        " این هیچ ربطی به شانس ندارد "...

_ وقتی تو اصلا ندانی حق چیست ؟؟!!!...  و اصلا ندانی شانس چیست؟؟؟!!!....  به تو می گویند  " دیوانه  " ... (من می گویم خوشبخت ! )

_ وقتی تو به خیلی کمتر از حقت هم راضی می شوی... وتلاش می کنی... اما آن را نیز به تو نمی دهند!... به تو می گویند" بد شانس"...

(از اینجا به بعدش را باید کاملا بی شانس بروی)

_ وقتی تو خوب می دانی بهترین چیست... اما فقط به خودت اجازه می دهی حقت را بخواهی و اجازه نداری حقت رابگیری...  و از رو نمی روی...  ومعتقدی که روزی حقت را خواهی گرفت!... به تو می گویند " پوست کلفت "...

_ وقتی فهمیده ای  " این روزها حق گرفتنی نیست!"... و ودائم دنیا توی پوزت می زند... و تو با آخرین جانت ! آن را طلب می کنی... و هیچ خبری نیست!!!!!!!... که نیست....

 به تو می گویند :      " خسته "...

من شاید زمانی هر کدام از اینها بوده ام!!!!!!!!!!!.. اما حالا...

 

         کاش یکی بود که می دید چقدر خسته ام...!!!

 



دوشنبه سی و یکم تیر 1387-1:8 |   | یک غریبه دیگر | گروه  |لینک به نوشته
من یک اسکناسم... یا همان انسان ناتمام!!!!

 

این روزها ... اینجا... کنار من... همه چیز ناقص است...  

بیچاره دنیایم .. هنگام تولدش ... ناقص الخلقه بود!!!

اینجا همه چیز تکه تکه است ونیمه کاره...

نه دردی کشنده اینجاست  ونه آرامشی مرگ آور.... نه کفری مستحق عقاب و نه ایمانی بازدارنده... نه پیامبر امید آوری اینجاست... و نه عزرائیلی مرگ آور...

چیزهایی هم هست :

نفرتی ابراز نشده... عشقی به بار ننشسته...انتظاری تاریخ نخورده...روحی به خانه نرسیده...افکاری نا نوشته...لذتهایی نافرجام...امیدهایی ناباور...  جملاتی نا تمام... ناتمام.... ناتماااااااااام............

همه اینها : " من هستم"

هیچ مطلقی در کار نیست...

انگار گوشه همه چیز را بریده اند...! مثل اسکناس های بدون گوشه چین خورده..

من هر روز چین می خورم!!!

...بریده می شوم... مچاله می شوم...بازیچه دست صاحب می شوم ...له می شوم... به سویی پرتاب می شوم... تکه تکه می شوم و غیر قابل معامله...

من پوستی دارم به کلفتی برگ درخت!!!

من با تمام شدن می جنگم...من چسب می خورم...!! ترمیم می شوم...از نو زنده می شوم... زخم های روحم را میان چین های صورتم پنهان می کنم... تا می خورم... انعطاف پذیر و ساکت می شوم... وباز معامله می شوم...!!!

... من به اسکناس های نوی بی درد شق و رق ...لبخند می زنم...

...وبه سکه های نخراشیده کم فهم خوشبخت!!!  لبخند می زنم...

وبه روزهای ناقص شب نشده ام  لبخند می زنم... !!!
وبه شبهای ناقص صبح نشده ام.............

 



یکشنبه شانزدهم تیر 1387-0:57 |   | یک غریبه دیگر | گروه  |لینک به نوشته
شغل داریم...شغل..!!!!.... بدو بیا که تموم شد...

 

 

****مژده ***** مژده ******* مژده******

 

موسسه کار آفرینی  " آرزو به دلان "  دریک حرکت بی سابقه اقدام به معرفی مشاغل زیر برای جمعیت قلیل !!!!  جوانان بیکار برومند متخصص و مجرب کشور می نماید.واجدین شرایط تا پایان مطالعه این مطلب... برای ثبت نام وسرکاررفتن فرصت دارند...

 

(توضیح : مشاغلی که با علامت * مشخص شده اند مختص خواهران و مشاغلی که با علامت + مشخص شده اند مختص برادران می باشند)

 

(_) *   عنوان شغل :  مربی پرورشی مهد کودک غیرانتفاعی غیر دولتی جوانه ها ! واقع در روستای دره پیت سفلی ! از توابع بخش قلی آباد کبود! از توابع شهر در دست احداث عقاب شهر! واقع در 2500 کیلومتری شرق شهرستان زابل!!!!!

          شرایط : حداکثرسن : 19 سال و متاهل !! ......  میزان سبیل در هر سانتی متر مربع: 30 گرم........ حداقل متراژچادر : دوونیم متر...

(بدیهی است خواهرانی که دارای پوشش روبند و دستکش باشند...از اولویت برخوردارند)

 

 

(_) + عنوان شغل : بادبزن !!!!!!!... مکان :منازل سطح شهر تهران... ساعات کار: هرروزازدقایق آغازین قطع برق... الی چهار ساعت بعد...!!! 

         شرایط : حداقل مدرک : پزشک عمومی !!!!...  فارغ التحصیل از یکی از دانشگاههای دولتی تهران....  حداقل وزن: 120 کیلوگرم...  حداقل قطر بازوان : 70 سانتی متر...قدرت نگهداری (گلاب به روتون) ادرار : 4 ساعت یکبار... دارای کارت مهارت بادزدن... پلک نزدن... حرف نزدن ... از سازمان آموزش فنی و حرفه ای کشور...

 

(_) + عنوان شغل : معاونت دانشگاه  پیام نور واحد دره پیت علیا...

       شرایط : حداقل سن : 50 سال...  مدرک : فوق لیسانس زبان و ادبیات !!!  فارسی...   قدرت چرخش چشم روی دختران دانشجو : 2500 دور دردقیقه... .....کاملا  مسلط به کلیه دیالوگهای فیلم پیشنهاد بی شرمانه!!!!!!

 

- - - - - - - - - - - - - - - - --

تبصره :

_ عزیزانی که داری 43 سال !!! سابقه بسیجی فعال باشند با ارائه مدرک از اولویت برخوردارند.

_ استخدام کلیه عزیزان منوط به قبولی در آزمون عمومی /تخصصی/عملی/ گزینش/ مصاحبه حضوری/  و مصاحبه مطبوعاتی !!!!!!  می باشد.

_ نوع استخدام به صورت قرارداد 4ونیم روزه !!!! می باشد.

_ بدیهی است اشتغال به مشاغل ذکر شده... ولو به مدت چندین سال... حق بیمه... بازنشستگی... استخدام پیمانی ویا رسمی را برای عزیزان به دنبال نخواهد داشت.

 

                                    ومن الله التوفیق

                       .... مدیر بنگاه کارآقرینی نمونه سال 1386

 

 



سه شنبه چهارم تیر 1387-19:45 |   | یک غریبه دیگر | گروه  |لینک به نوشته
از تنهایی مگریز... به تنهایی مگریز...

 

خوب به یاد دارم زمانی را که کودکی چهار ساله بودم و کم خواب...درآن زمان که تمام داراییم از کلمات... چند شعر کودکانه بود وچند کلمه قلمبه سلمبه!!...   هیچ نمی دانستم شبها که همه خوابند و من بیدار... سایه ای که روی دیوار می بینم... اشکهایی که آرام می ریزم... و صدای خرخر خواهرم که آسوده خوابیده است.....  نامش   تنهایی است  !

 

...  شش ساله شدم... وتنها چیزی که از تنهایی می دانستم این بود که : وقتی مادر در خانه نباشد... آدم تنهاست...

 

.... در دوازده سالگی فکر می کردم تنهایی یعنی اینکه  : آدم هیچ کس را نداشته باشد... که درباره تغییر عذاب آور اندامهایش... با او سخن بگوید... بدون اینکه از شرم عرق کند!!!

 

...هفده ساله شدم........  و می خواستم تمام  دنیا راتغییر دهم!!!  حالا دیگر تنهایی برابر بود با هر چیزی یا هر شخصی که در مقابل ایده آلهایم... هیجانهای بزرگم..... و افکار نوگرایم... مقاومت کند!!!

 

در بیست و دو سالگی خودم را صاحب عقل می دانستم!.. و اینبار گمان می کردم همه آنچه را که تا بحال از تنهایی فهمیده ام... احمقانه بوده اند و شرم آور!!!!..... حالا دیگر تنهایی برابر بود با عدم وجود نیم گمشده !!!!

 

...... و

حالا... با وجود نیمه پیدا شده!  در کنار خود....هنوز همان حس مرموز با من است...

با این تفاوت که دیگر برای نام گذاری اش .... از این و آن سوال نمی کنم...

چون بدون شک... نامش    تنهایی    است....

 تنهایی من... که دیگر از او نمی گریزم... نمی ترسم... انکارش نمی کنم... وبرای بودنش غصه نمی خورم...

 

تنهایی من شاید... تمام دارایی من است...!!!

مگر نه اینکه اوست که همیشه با من است؟ حتی زمانی که دیگر سلولهایم با من نباشند... تنهایی من   هیچ گاه مرا تنها نمی گذارد.... برای بودنش هیچ منتی سرم نمی گذارد... برای ماندنش هیچ تعهدی از من نمی خواهد... و هنگامی که حس کند اضافه است!! بی هیچ توقعی کنار می رود...  او مرا با تمام زشتی ها و زیبایهایم می خواهد... با تمام بزرگواری ها و رذالتها...   و هیچ گاه باعث سر افکندگیم نمی شود...و هیچ گاه نگفتنی هایم را برای کسی فاش نمی کند...

 

 

او بزرگ است و بزرگوار... مغرور است و بی حد ومرز... غم انگیز است و  " گرانقدر"...

 

حالا دیگر  تنهایی من بخشی از من است... "تنهایی من با من است "... "تنهایی من در من است "... تنهایی من  انگار ......

                                                  ...... "  من است  !  "

____________________________

پاورقی : عنوان این مطلب   یکی از آثار مارگوت بیگل است که استاد احمد شاملو آن را به فارسی ترجمه کرده است

 

 



پنجشنبه سی ام خرداد 1387-16:28 |   | یک غریبه دیگر | گروه  |لینک به نوشته
... ...

 

...



شنبه بیست و پنجم خرداد 1387-0:26 |   | یک غریبه دیگر | گروه  |لینک به نوشته
یک سوزن به خودت بزن... یک جوالدوز به دیگران

 

*****  (طولانیه یه خرده....حال خوندن نداری نخون. اما فحش هم نده لطفا!!!!!)   ***

اتحاد وانسجام ملی...

 

 

خوب به یاد دارم روزی را که عزیزی ملت عزیز! ایران را با این شعار به خیلی چیزها دعوت کرد. واز آن روز به مدت یک سال این عبارت در بالای تمام متون رسمی نوشته شد... از نامه های اداری گرفته... تا برگه امتحانی دانش آموزان!

می گویند حرف خوب را باید شنید.... از زبان هر که می خواهد باشد.

اصلا قصد قضاوت در مورد شخصیت یا هدف گوینده کلام را ندارم...

فقط به شدت احساس همدردی می کنم با او!!!!.......

لابد اونیز مثل من و شما و خیلی های دیگر......دل پری دارد از ملتش! از مردمی که خود نیز یکی از آنهاست...

ملت مسلمان! ومتمدنی! که  گاهی اوقات بارفتارهایش نشان می دهد از عطوفت ومهر به هم نوع بویی نیرده است!!!  چیزی که در هردین و مسلک و فرهنگی از بارزترین نشانه های آدمیت  به شمار می رود...

 

می دانم... زیر فشار هستیم.... من و شما ودیگری.....همه دردها وفشارها را خوب می دانیم وتحمل می کنیم....خیلی از این فشارها به ما تحمیل شده اند و ما ناگزیر از تحمل کردنیم...اما خودمانیم....  با سهم عمده اش که تحمیلی نیست و به فرد فرد ما مربوط می شود چه کرده ایم؟؟؟؟؟؟؟؟

_ وقتی خودمان توانایی یا جرات تغییر چیزی را نداریم...ویک در میلیون هم اگر آدم پیشرویی پیدا می شود... با رفتارهای متحجرانه... بدبینانه... وناامیدکننده ...ما روبرو می شود....

 _ وقتی بعضی هایمان برای بالا بردن خود در محیط کار...خانواده... یا حتی دوستان! ...اولین راهی که بر می گزینیم... پله کردن دیگران است ...

_ وقتی سرها را زیر برف می کنیم و می گوییم به من چه...... واصلا متوجه چشمان تیز         آن وری ها!  نیستیم که چگونه       بی مهری ما نسبت به هم را دستمایه تشبیه ما به سوسک   و مگس وحیوانات درنده   می کنند!!!!

_ وقتی اکثرا در نهایت ترس... بدبینی... وتنبلی... از کنار همه چیز بی تفاوت می گذریم و منتظریم دستی از غیب برون آید وکاری بکند...!

و...... و......و.....

_وقتی حتی در دنیای مجازی به یکدیگر رحم نمی کنیم! وبه جای تفریح... آرامش... آموحتن و یاد گرفتن از هم....ودوستی و محبت  (چه واژه های نا آشنایی!)..... ...بغض و کینه ای را که از خود داریم... نثار دیگران می کنیم....

 

... آخر چگونه می شود از ماانتظار اتحادوانسجام داشت؟؟؟؟؟؟؟؟

 

_ من دردهه پنجاه هنوز متولد نشده بودم. اما آنقدر روایت صوتی وتصویری و زنده ومستند از این وآن شنیده ام و دیده ام از آن روزها.... که حداقل می توانم حدس بزنم آن روزها در قلب ایرانیها چه می گذشت .( هیچ قضاوتی در مورد عقل ومغزشان نمی کنم!)...

_ مردم در آن زمان ابله بودند یا فهیم... متحجر بودند یا روشنفکر... مستقل بودند یا با مغزهای شستشو شده... دارا بودند یا ندار... لائیک بودند یا دیندار....... هر چه بودند و هر که بودند... همانهایی بودند... که اقلا ده سال... چشم تمام دنیا را به خود دوختند ( دنیا با هر دریچه دیدی به آنها نگاه کرد.... باز هم قضاوت نمی کنم!)

_ فقط به مردمی می اندیشم که با تمام تفاوتها و اختلافها.... خواهری و برادری را درحق هم تمام کردند....( هیچ قضاوتی در مورد انقلاب و جنگ هم نمی کنم !)

_ و به برادران! وخواهران! عزیز دهه هشتاد نگاه می کنم.... که یکی از اصلیترین فعالیتهایشان! پخش کردن فیلم و عکس های خصوصی  سایر برادران و خواهران! است... از محافل کوچک دوستانه و خانوادگی! گرفته... تا مجامع بین المللی...!!!!

 

ونیم نگاهی هم به  سایرمردم دنیا می اندازم... آنها که نه به اندازه ما ادعای دینداری دارند... نه شعار آزادگی سر می دهند... اما خیلی جاها خیلی بیشتر از ما هوای یکدیگر رادارند...

 

بر سر ما چه آمده؟ بر سر خود چه آورده ایم؟ یر سر ما چه آورده اند؟   پیدا کردن فاعل این سوالات هیچ دردی را دوا نمی کند. چون همه ما خوب می دانیم درد چیست....

 

"  اینجا درست سر بزنگاه است  "....   هنگام عمل... از کوچکترین حرکت گرفته تا رفتارهای بزرگ...

 

کاش کمتر حرف بزنیم.... واندکی به خود بیندیشیم... و اگر خساستمان اجازه داد!  یک اپسیلون عمل درست انجام دهیم...

 



سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387-12:10 |   | یک غریبه دیگر | گروه  |لینک به نوشته
هذیانهای کسی که تب ندارد

 

قلقلکی در من.............. و حادثه ای خاموش............... و حرفی و سوالی : 

   چیزی شاید هست...؟؟؟؟؟

درست میان این همه  نبودنهای  پرادعا 

که دست بودن را از پشت بسته اند!...

چیزدیگری _که نمی دانم چیست _ از کمی آنطرف تر می گوید:

باید به دنبالش باشی...

وجستجوی من آغاز می شود!!!

بی هیچ  بهانه  و برنامه ای...

 

همه جا را می گردم

میان آدمها وآدمکها...............میان نورها ورنگها..............

میان عطرها وطعم ها ...............میان زمان ها و مکانها..........

 

یک جفت چشم "نیمه بسته پر از ادعای باز بودن "! همه جا رامی گردد.

میان حروف وصداها......جسمها و روح ها و اشیاء........ حواس و افکاروغرایض...........

عناصر و باکتری ها...............

همه اینها هست و انگار هنوز هیچ نیست!!

 

...باور کن!  حتی نمی شود هیچ بودنش را پذیرفت. حتی نمی شود یک کاش گفت... تقصیر کیست آخر؟؟؟؟؟  اصلا تقصیری هست؟؟؟

نمی دانم              نمی دانم

 

میان تلاشها و اعتراض هایم.........به دنبال چه هستم من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیچ نمی دانم!!!! 

... من می مانم و بغضی ناشناخته که آب نمی شود...

 

بیکاری کسالت بار هیچ هایم را فقط خواب می تواند  بروبد !

 

... آخ اگر خواب نبود.... .....................



دوشنبه بیستم خرداد 1387-2:7 |   | یک غریبه دیگر | گروه  |لینک به نوشته
از تو بیزارم... تو که لبریز از حماقتی !

 

 

... وقتی اینگونه از خودت در حال فراری..........  از تو بیزار می شوم  ...

...وقتی به درد نیست انگاری و هیچ اندیشی دچاری .... از تو بیزار می شوم...

... وقتی گوشی برای شنیدن هیچ حرفی نداری........ از تو بیزار می شوم...

... وقتی به دنیای درونم قدم نمی گذاری ............  از تو بیزار می شوم...

... وقتی پشت چشمانت هزاران دروغ داری......... از تو بیزار می شوم...

... وقتی میان این همه تنهایی تنهایم می گذاری.......  از تو بیزار می شوم...

... وقتی خالی می شوی از جادوی امیدواری.......... از تو بیزار می شوم ...

... وقتی چشم دیدن حقیقتم را نداری...........  از تو بیزار می شوم...

... وقتی روی لبهایم  به اجبار "سکوت" می گذاری ........ از تو بیزار می شوم...

... وقتی به جای لبخند   پری از سوگواری ........ از تو بیزار می شوم...

... وقتی برای دیدنم لحظه نمی شماری ........ از تو بیزار می شوم...

... وقتی هزاران فرسنگ از دنیایمان  فاصله داری ........ از تو بیزار می شوم...

... وقتی قصه  " ما "  را   هیچ می انگاری ........ از تو بیزار می شوم...

 

...  وقتی جز رفتن و "با هم نبودن " راهی پیش پایم نمی گذاری.........

                                                     ...  از تو بیزااااااااار.....................

 



سه شنبه چهاردهم خرداد 1387-17:58 |   | یک غریبه دیگر | گروه  |لینک به نوشته
حسب حال یک مانکن...

 

هیچ گاه در زندگی  "جای شخص دیگری بودن" آرزویم نبود و نشد...

پیشتر ها خیلی به این موضوع فکر می کردم که در آینده که خواهم شد؟؟؟  وحالا که آینده رسیده  و هیچ کدام از آن اشخاصی که فکر می کردم نشدم! ...  گاهی فقط  گاهی...آرزویی که نه... یک وسوسه کوچک از ذهنم می گذرد...

                                        _ رویای  مانکن شدن ...!

عجله نکن... اصلا منظورم ازمانکن   آن آدمهای زنده کمرباریک بلندقدی نیست که نفس می کشند وروی دوپاراه می روند   وسالانه میلیونها دلار درآمد دارند..!!!!

یکی از همین مانکنهای پلاستیکی یا گچی خودمان را می گویم!  که در ویترین هر مغازه ای پیدا می شود...

وسوسه انگیز است نه؟ !...     فکرش را بکن....

شخصی که نمی دانی کیست؟ در زمان ومکانی که برای تو نامعلوم است... تورا از گچ وپلاستیک و پلی استر... می سازد. وبعد تورا هرطور که مطابق میلش باشد! نقاشی می کند... ملیتت را تعیین می کند... با کمی رنگ  سیاه... سفید... زرد  یا سرخ بر صورتت ! ... وبعد... تورا هرجا که دوست دارد می فرستد...

وزندگی تو آغاز می شود ! ... بی هیچ درد یا فلسفه ای...

 

زندگی بدی نیست... خیلی از زندگی های ما " آدمها" بهتر است...وکم دردسر تروکم آشوب تر...

اصلا نترس. قرار نیست از آن مجسمه های توی میدانها باشی  که سرما وگرما وباران وبرف و سنگ پرانی بچه ها راتحمل می کنند ... وروزی هزار بار آرزوی مرگ دارند...

محل زندگی ات جای لوکس و باکیفیتی است...گرم ونرم... شیک و پرنور...  ویترینی مجلل یا ساده... 

شغلت هم  کار راحتی است... نیاز به هیچ تلاش وتحرکی ندارد:کافی است آرام سر جایت بایستی و به آدمهای روبرویت زل بزنی...! و لباسهایی را که مال تو نیست بپوشی ...

خیلی مهم نیست چه شکلی هستی. چون مثل دنیای آن طرف ویترین نیست که همه فقط به صورتت اهمیت دهند!!!

اما یک شباهت بزرگ به دنیای آدمها دارد : اینکه همه فقط به ظاهر ولباسهایت اهمیت  می دهند!!!  خیلی بیشتر از آنچه که خودت فکر کنی... راحت تر بگویم... کمتر کسی نگاه یا لبخند تورا می بیند...  پس فقط کافی است آرزو کنی لباسهای مارکدار ومدروز به تن ات کنند... دیگر هیچ جای نگرانی نیست!...

... آدمها را زیاد می بینی اما  خوشبختانه   هیچ مراوده ای با آنها نداری .............

 باقی اش به خودت مربوط است که چقدر اهل سکوت و بی تحرکی باشی... بچه حرف گوش کنی اگر باشی  ... دنیایت_ ویترین ات _دست کم از بهشت ندارد...

وزندگی بدینسان ادامه دارد تا زمانی که گوشه چشم یا بخشی ازصورتت لب پرشود ودیگر قابلیت ترمیم نداشته باشد...

برای مرگت هم هیچ نیازی به فهم و فلسفه نداری...به راحتی به زباله ها می پیوندی...

.... زندگی خوبی است نه؟  به مفید و بی حرف و حدیث بودنش می ارزد...



یکشنبه دوازدهم خرداد 1387-14:31 |   | یک غریبه دیگر | گروه  |لینک به نوشته
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست؟

ملت همیشه درصحنه....

بچه تر که بودم هیچ معنی این عبارت را نمی دانستم. اما حالا که خوب فکر می کنم می بینم انتساب این عبارت پرنغز! به ما ایرانی ها چندان هم بی ارتباط نیست!

ما که تمام لحظات زندگیمان_ خیلی بیشتر از سایر مردم  دنیا_ لبریز از ایفای نقش های اجباری است.

قبول نداری؟ کمی به نقش های ساده کوچک روزانه ات فکر کن تا ببینی تکه های این پازل وقتی کنار هم چیده شوند  یک صحنه بزرگ !!نمایش را می سازند ...

صبح که به محل کار راحت!!! وعاری از استرس !! ات  روانه می شوی به همسایه سلامی می کنی و اولین نقابت را به صورت می زنی. به یکی از آن خانم های .... چشم غره ای می روی وتا می توانی آباواجدادش را نزد همسایه عزیز می شویی ودرمعرض آفتاب دل انگیز صبحگاهی قرار می دهی !!! که لعنت بر شیطان   چه مانتوی تنگ و کوتاهی !استغفرالله آرایشش چنین وچنان ....  درحالی که در دل به خودت می گویی  عجب اندامی !!!!!!!!  چه خوش لباس!!!!!!! کاش من هم ....

توی تاکسی ازترس اینکه مبادا بغل دستی ات اندکی فضول  اندکی دهن لق   یا اندکی آشنا!! باشد   تاجایی که می توانی تقدیروتشکر خود را از حمل ونقل آسان !و قیمتهای پایین اجناس !!! و وفور نعمت !!! وامنیت !!! نثار همسفران می کنی. در حالی که ذهنت پراز حساب کتاب هایی است که در هیچ کدام دخل وخرجت با هم جور در نمی آید! وبه چاقوی کوچکی که فراموش کردی برای امنیت بیشتر همراه داشته باشی فکرمیکنی!وبه اینکه خدا کند بااین ترافیک به موقع برسم...

محل کارت که دیگر نوبر است! درحالی که آخرین آهنگ فلان آلبوم پاپ از فلان سرزمین کفرراازذهن می گذرانی زیرلب به ارواح طیبه این وآن درود وسلام می فرستی!...

ودرجمع گرم آشنایان تا جایی که می توانی نیشت را باز می کنی و زبان به دهن می گیری نکند کلمه ای خلاف آنچه که مقبول بعضی هااست  به زبان آوری...

ومیلیاردها ومیلیلاردها نقش از این قبیل...

وبا آمدن شب   صحنه زیبا !!! وغرورآفرین!!! سرزمین مادری ات را موقتا بارختخوابت عوض می کنی _ تنها جایی که نقش بازی نمی کنی_. وبا خود می اندیشی  :

کاش می توانستم اندکی صادق تر باشم. کاش می توانستم نقش هایم را زندگی کنم نه بازی.

کاش سرزمین من   تنها سرزمین من بود  نه یک  " صحنه"...



پنجشنبه دوم خرداد 1387-3:13 |   | یک غریبه دیگر | گروه  |لینک به نوشته
Nothing Else Matters

دیگر برای لبخندهایم ازهیچ کس اجازه نخواهم گرفت!

دیگر منتظرآمدن هیچ روز خوبی برای آغاز آرامش  نخواهم ماند...

دیگر هرگز _به خاطر دنیا _ اشک نخواهم ریخت...

اسمش راهرچه دوست داری بگذار           

کوری... حماقت... بی خیالی..............  دیگر اهمیت ندارد...

من می بینم. می شنوم . فکر می کنم. به همه چیز در این دنیا...

وبه همه چیز لبخند می زنم.

چه لبخندم گوسفندانه باشد   چه فیلسوفانه...                 دیگر اهمیت ندارد...

هیچ چیزی دراین عالم ارزش گریستن راندارد... وارزش بحث کردن را... وارزش نخندیدن را........

می خواهم تمام لبخندهایی را که دراین سالها از خودم دریغ کرده ام همین حالا خرج کنم. نکند فردایی درکار نباشد...

دراین عالم وسیع کوچک!!! ما هیچ چیزی درحال رخ دادن نیست!!!! این ولوله ها وآشوب ها   همه و همه     توخالی است. اما نه توخالی تر از طبل خوش صدای !! بی عاری من ....

هر شب بی هیچ کابوسی به خواب می روم. وصبح که شد    لبخند کش دارم را به دنیا تحویل می دهم...

..... ودیگر هیچ چیز اهمیت ندارد...



یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387-10:44 |   | یک غریبه دیگر | گروه  |لینک به نوشته
گفتگوهای عاشقانه من وآقامون!!!!

 

با توام با تو                   همین تو :

 

اگر تودلی داری          من شکننده تر و پراحساس ترش را دارم.

اگر تو غروری داری       من محکم تر و یکه تاز ترش را دارم.

_خودت که بهتر می دانی _  اگر تو جوان هستی  من شادابی را با تک تک سلول هایم نفس می کشم.

اگر تو به حواس شهوت انگیز مردانه ات افتخار می کنی !!!! خدایی که تو تمام گناهانت را به گردنش می اندازی   _که چون تو را مرد آفریده..._   همان خدا  :

ذره ذره وجود مرا لبریز از حواس برانگیزاننده کرده است. تا جایی که گهگاهی مرا شیطان نیز   می نامد!!!!!!!!!

اگر تنوع طلبی را بخشی از ذات برترت!!!!!  می دانی      من آنقدر به قول خودت " دمدمی مزاج" هستم      که عصیان های روح  هیجان طلبم      چون تویی را از پای درآورد.

اگر به حساب و کتابهای هوش سرشار مردانه ات!!!!! افتخار می کنی      بد نیست گهگاهی لحظاتی را به یاد آوری که از فهمیدن و خواندن و شنیدن   وحتی تصور افکارم   عاجزی!!!

همه اینها را می گویم که باز گهگاهی به ذهن شلوغت !!!!!  فرصتی بدهی   تا به یاد آورد

"من یک زنم

و خالی از هر تعهدی نسبت به تو. "

من برای پایبند نبودن به تو هیچ چیز کم ندارم.

وتو اما           برای پایبندی به هر چیزی      انگار      هیچ چیز   را قبول نداری...

من به تو متعهد نیستم  

تازمانی که در ذهن محدود و ناچیز تو        متعهد مساوی است با :  پپه !!!  گاگول !!!! احمق!!!!! تر سو       و خلاصه کلام    خرررررررررررررر!!!!!!!!!!!     

اگر با هر حرکتم  شیطان نمی شوم ( همان گونه که خدا !!!!! فرموده است ).....

اگر سر سوزنی ازبابت لغزشم  دلت نمی لرزد....

اگر آسه آمدن و آسه رفتن را عادت خود کرده ام...

عزیزم!!!!!!!!!!!!!

من بز نیستم !   گوسپند هم نیستم !  وبا خاطر داشته باش که:

"به تو پایبند هم نیستم."

 همه اینهارا بگذار به حساب     من و افکارم      من ودلم       من و گذشته ام       من و خودم

"من"     و     "من".

"می بینی که هیچ تویی در بین نیست."

من به تو متعهد نیستم تا زمانی که در امپراطوری وسیع ذهنم  مردها سروته یک کرباسند.!!!

مرا ببخش  عزیزم!!!!!!!اگر خدا بودم تویک نفر را مرد نمی آفریدم.    شاید تحملت اندکی راحت تر بود....

 

 

 



شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387-23:30 |   | یک غریبه دیگر | گروه  |لینک به نوشته
باز هم اردیبهشت

اردیبهشت است   ومثل دوسال گذشته  سوالی در ذهنم می چرخد: اینکه رابطه بین اردیبهشت و آغاز طرح عظیم !!! وخداپسندانه !!!  مبارزه با بدحجابی چیست؟؟؟

پس این بدحجابهای ما زمستان و شهریور وفروردین و پاییز کجا هستند؟؟؟؟؟؟؟؟؟نکند در حال توطئه و خیانت علیه این خاک مقدس باشند؟؟؟ شایدهم  آتش جهنم برای بدحجابان اردیبهشتی ! هزاران برابر سوزان تر است.

وباز هرچه با عقل ناقص خود می اندیشم  نمی دانم فکر این تحول کارشناسانه !!! برای نخستین بار به فندق کدام ناقص عقلتر ازمنی خطور کرده. 

که اصلا برایش مهم نبوده که بعضیا(دشمنان این مرزو بوم!!!) وبانوان تی تیش مامانی فعال حقوق بشر توی هر سوراخ سمبه ای دربدر به دنبال چنین بهانه ای هستند تا ملت فهیم !! وآگاه!! ایران را ترسوتر    احمق تر  ومحدود اندیش تر از قبل جلوه دهند.

لابد این راهم نمی دانند که این ملت عزیز و مسلمان به قدر کافی از ارزانی و اشتغال و ازدواج و مسکن و بنزین... کافی و مناسب!!! برخوردار و محظوظ هستند که دیگر نیازی به این همه امکانات   !!! وآزادی !!! ندارند.

اصلا گور بابای ملت . نه؟ هفتاد میلیون نان خور پرتوقع!! کمتر   بهتر.

این یکی را دیگر مطمئنم نمی دانند که با این عمل قابل ستایش!! اجبار ودیکتاتوریسم پنهان خودرا آشکار کرده و به رخ جهانیان می کشند...

این آخری بیشتر ازآنکه نفهممش  دلم را می سوزاند:

لابد نمی دانند وقتی به نام دین  چماق بالای سر  (گهگاهی هم توی سر) مردم  می گیرند   اولین چیزی که مظلوم و محکوم واقع می شود  همین دین است.

ازآقایان کارکشته   همه فن حریف    مملکتدار دانشمند !!! چنین سوتی بزرگی عجیب نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



دوشنبه نهم اردیبهشت 1387-0:45 |   | یک غریبه دیگر | گروه  |لینک به نوشته
صادقانه های بی پروا

 

 

برای تلخی ام انگار     دیگرهیچ پادزهری نیست.

نه فنجان های لبریز از قهوه     نه فریادهای جیغ وار بی صدا  

نه سیگارهای پیاپی تلخ بو          ونه قدم های تند بی هدف...

 

روزهایی رابه یادمی آورم که  تلخ بودن را برای اولین بار می چشیدم

چه طعم  نوی پراضطرابی

چه بهانه جذاب پرآزاری   برای بودن.

  

سالهایی را مرور می کنم که  معتادبه تلخی بودم 

ودرتکاپوی مخدر.

چه تکاپوی پرقدرت پوچی !

چه بهانه کمرنگی برای بودن.

 

وامروز

من تلخی هایم را نفس می کشم.

 

وچشیدن و عادت کردن برایم خاطره است.

 

و بهانه          بی مفهوم...

 

" هوایم را پر از زهر تلخ کنید تا نفسم بند نیامده. "

 

خط قرمز باپادزهر می جنگد !

و پایان

                  نامعلوم.



پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387-22:32 |   | یک غریبه دیگر | گروه  |لینک به نوشته
مناجات نامه

 

می گویند توخدایی وهر چه که بخواهی می توانی انجام دهی.

 

من هیچ چیز نمی توانم از تو بخواهم.

 

لطفا مرا زنده نگذار.لطفا مرا نکش. زنده ام مگردان.تغییرم نده. بهترینم نکن. بدترینم نکن. هیچ چیز از تو نمی خواهم.

در حقم لطف نکن. به من غضب نکن.مراامتحان نکن.به من چیزی نده.از من چیزی نگیر.مراصدانزن. صدایم راجواب نباش.مراشیطان نکن. فرشته ام نکن. مرابی نام ونشان نکن. ماندگاری نمی خواهم.نه سریرو تختت را آرزو می کنم. نه از غل زنجیرهایت می ترسم. کمال و نقص نمی خواهم. وسط بودن را هم نمی خواهم. من هیچ چیز نمی خواهم. من هیچ چیز نمی دانم. من از اینجا می ترسم.

نهرها وچشمه ساران و درختانت را  بهشتت را به همانها بده که وعده شان داده ای. آتش و تشنگی و زنجیرهایت را برای آنها بگذار که از تو ترسیده اند.

من از تو نمی ترسم. من اینجا هستم. در راه بین آن بهشت و جهنم. اینجا وسط دنیا است. چقدر از وسط بودن بیزارم. من خسته ام.

مراببر. دیگر هیچ چیز نمی خواهم.من فقط تو را می خواهم.می خواهم با تو باشم.التماست نمی کنم. به سجده ات نمی روم. انکارت نمی کنم. برایت شریک قایل نمی شوم. نمی پرستمت و کفرت را نمی گویم. مرا از میان این همه وسط بیرون بکش.

مرا از میان بردار!!!!!!!!

 من هیچ کاری نمی کنم. تا تو مراببری. مرا باخودت ببر

 تو که نمی دانم که هستی؟ تو که نمی دانم کجایی؟ اصلا هستی؟؟؟؟؟؟

 

                                                 من خسته ام. مراببر.



پنجشنبه نهم اسفند 1386-14:2 |   | یک غریبه دیگر | گروه  |لینک به نوشته
ماجراهای من وچندش هایم

این روزها ازچندشی پرم . که ترس احمقم  وادارم می کند فراموش کنم از کجا به تنم رخنه کرده است.

ترس احمقم تمام مدت می گوید: دنبال سرچشمه اش نگرد. شایدبایک سرنگ نامرئی   درزمانی که به یاد نداری  به  تو تزریقش کرده اند!

وقتی سر کیسه را شل می کنم و عدالت و کمی شفقت در حق خودم به خرج می دهم   متهم کردن خودم را به تولد این همه چندش    ظلم بزرگی می بینم.

اصلا به من چه. من که این روزها خوب خوب ام !!!

اما چه می شود کرد وقتی که حتی خوبی هم از سر سیاست  یاد گرفته با چندش کنار بیاید؟

 

ومن هم خیلی چیزها یادگرفته ام. بعد ازسالها سروکله زدن با چندش هایم چیز جدیدی کشف کردم:

چندش را نه می شود شست       و نه می شود رنگش کرد.

من چندش هایم را می جوم. درست مثل آدامسی که می جوی اش  تا شیرینی اش برود.

تلخی چندش هایم راقورت می دهم  . وبعد:   تف .

گاه با خود می اندیشم    جویدن چه کار سختی است!!!

 

و خوش بینی مومن مابانه ای که دراثرتماشای برنامه های مذهبی  تلویزیون به آدم دست می دهد      ازتوی گوش هایم فریاد می زند:

دنیا پرازمیلیاردها ومیلیاردها چیزغیر چندش آور است . با لحنی درمایه های صدای دخترک پانزده ساله ای که زمزمه می کند: " زندگی خالی نیست ( !!!!)  مهربانی هست (!!!!!) سیب هست    ایمان هست(!!!!!!!) ...... "

 

اما       خود خود خودم       بی اختیار ازلای انگشتهایم بیرون می پرد. ومی نویسد:

" تزریقی در کار نیست         اما تزویر تادلت بخواهد."

دیگر باورم شده کهخودمراست می گوید. خیلی وقت است که روراست شده است :

 

" ازلای صورتک های آدمهای پرازتزویر      دارد چندش می ریزد..."

 
11بهمن


پنجشنبه یازدهم بهمن 1386-20:41 |   | یک غریبه دیگر | گروه  |لینک به نوشته
من توفکر...

زندگی

مرابزن!

بزن

محکمتر

تبربزن.

 

تبربزرگتری بردار

ضربه ای محکمتر

شیاری عمیق تر.

 

تبربزن.

پوسته راپرازشیارکن.

پراززخم های درمان نشدنی.

من باهرزخم می میرم.

 

تبربزن.

من محکم می شوم!

 زخم خورده ومحکم

بی لطافت ومحکم

پیرومحکم.

 

من ازدرون حلقه می سازم

ودرهرحلقه متولد می شوم

وباهر حلقه  وسیع می شوم.

 

من بلند خواهم شد

ولبریز از حلقه...

...وتبرروزی خواهدپوسید؟؟؟؟

 

***********************************

 

"من توفکرخستگی های ...

توبزن ...

من توفکر غربت ...

آخرین ضر به رو محکمتر بزن..."

 



سه شنبه هشتم آبان 1386-13:21 |   | یک غریبه دیگر | گروه  |لینک به نوشته
اینجا ایران است...........صدای سکوت

 

جل الخالق

چرا اینجا همه چیز وارونه است؟  !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

لابد برای دیدن در جهت درست  دوراه بیشتر نداری:

یا همه این وارونه ها را سرجایشان برگردانی یا خودت وارونه شوی.

اولی که کار حضرت فیل است و     دومی هم که ازتو بر نمی آید

پس......؟؟؟؟؟؟؟؟

بی خیال راه...

نیشت را تا جایی که می توانی بازکن وبه همه این وارونه ها لبخند و  پوزخند و زهر خند... بزن.

زهر بخند وقتی می بینی اینجا منظور از خدا  شیاطین انسان نمای عابد مسلم قادر  روی زمین است. نه خدای یکی یک دانه بالای ابرها.

 پوزخند بزن وقتی می بینی اینجا همه چلاق هایش   سیب سرخ بدستند.

ولبخند بزن وقتی هنوز پاهای محکمت به وارونگی تن در نداده اند.وچلاقها هنوز چلاقند. وتورا با سیب کال تلخ هم  به بهشت راهی هست...

چشمانت را باز کن   بیشتر از نیشت. ببین   وهیچ نگو...

لبخند بزن    چون  :

اینجا ایران است     سرزمین لبخند !!!!!!!!!

 

 



یکشنبه هشتم مهر 1386-15:22 |   | یک غریبه دیگر | گروه  |لینک به نوشته
قدم نو رسیده مبارک

 

چه اتفاق غمناکی است تولد!

 

وقتی برای به دنیا آمدنت

هرآنچه را که تا بحال بوده ای_خوب یا بد_ باید بگذاری وبیایی

...اما بی خیال

دردنیای جدیدت دیگر هیچ نیازی به گذشته قبل ازتولدت نداری

اینجابه قدرکافی برای تو جاهست...

 

چه آزادی پردردی است

وقتی بهای پروازت   نیمی  از توست_ پاهایت_.

...اما بی خیال

پروازکه پانمی خواهد.باهمین نیمه هم می شودپرید سبکتروبلندتر...

 

چه کارسختی است  اینجا نبودن    برای بودن

اما    مگرنه اینکه    سختی اش می ارزد به    خوب بودنش؟

 

... هرچند غمناک وپرازدردوسخت...

روزی ازخوب بودن لذت خواهی برد. توکه می دانی چیزهای باارزش فقط بادردوسختی به دست می آیند.توکه خوب درد می کشی پس چرا بغض کرده ای؟

باارزش بودن که بغض ندارد.

حالا فقط یک "سر"   لازم داری که باکمی غرور بالا بگیری

والا مجبورمی شوی باز هم به زمین خیره شوی...

 

وه

چه تنهایی غمناک پرازدردسختی...

چه تنهایی خوبی...

چه زشتروی  درون زیبایی...

چه تنهایی   زیبایی!

 

****************************

نمی توانم زیبانباشم

عشوه ایی نباشم درتجلی جاودانه.

 

چنان زیبای ام من

که گذرگاهم رابهاری  نابه خویش آذین می کند:

 

درجهان پیرامن ام

   هرگز

خون

عریانی جان نیست

وکبک راهراسناکی سرب

ازخرام باز نمی دارد.

 

چنان زیبای ام من

که الله اکبر

وصفی است ناگزیر

که ازمن می کنی.

 

زهری بی پادزهرم در معرض تو.

جهان اگرزیباست

مجیز حضورمرامی جوید.

 

ابلهامردا

عدوی تونیستم من

انکار  توام.

 

                              احمد شاملو



جمعه دوم شهریور 1386-15:43 |   | یک غریبه دیگر | گروه  |لینک به نوشته
سفر نامه کسی که به سفر خواهد رفت (1)

 

زخم هایی را که به روحم دادید لیزر می کنم...

نام ونشانتان را  وصداها وعطرهایتان را در صندوق اماناتم درسیاره ای بی نام    می  گذارم و کلیدش را به ته سیا هچاله ای می اندازم که یک طرفش اینجا در قلب من است و طرف دیگرش در دورترین نقطه   قطب جنوب!

 

به اندازه تمام سلول های خاکستری مغزم    نادانی تان را می بخشم.   وبه اندازه تمام   "مرا نادیده گرفتن " هایتان   دندان قروچه می کنم. ونفرتم را با بغض های بچگی ام با هم     به زباله دانی پرتاب می کنم   از ترس آنکه مبادا روزگاری  چون شما  کینه توز  وحقیر شوم...

 

به اندازه تمام حسادتهایتان بر خودم می بالم... وبا تمام خوش قلبی ام  مارهای افعی ذهن های موذی تان را کرم های کوچک بی ارزش می پندارم.

خصلت Hidden    همه گذشته ها را بر می دارم  وهمه را یکجا درون یک فولدر کوچک مامانی  می ریزم  وهمه زجرآوری  فراموشی را صرف یاد دادن عملکرد Shift + Delete   به نو آموز جدیدم می کنم.(به همین پیچیده گی . به همین بدمزه گی...)

 

...  وبی آنکه از رفتن چیزی بگویم   آخرین تمنای خوارکننده ام را    برای  ماندن در این  " هیچستان "  پر از " چیز"             زیر قدرت کفش های غرور به دست خود له شده ام           له می کنم...

 

یعنی حالا وقتش شده است؟   

؟

؟

... نه نه نه

نمی خواهم

امروز هم اینجا خواهم ماند. نکندکه حواس پرتی ام مرا مجبور کند برای به جای گذاشتن چیزی باز گذرم به این آکواریوم پر از ما هی های نمایشی بیفتد...

... هنوز اینجا کار دارم...

راستی اول از همه باید با تنهایی عزیزم تماس بگیرم. مبادا که کلید اتاقی را که در مهمانخانه اش رزرو کرده بودم    به  ولوله آدمها  بفروشد...

 

 ه ه ه ه ه هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ه ه ه

چقدر سرم شلوغ است.

 



شنبه سیزدهم مرداد 1386-21:30 |   | یک غریبه دیگر | گروه  |لینک به نوشته
هیچ چیز درحوصله ام نمی گنجد

درفروبند که با من دیگر

رغبتی نیست به دیدارکسی

فکر کاین خانه چه وقت آبادان

بود بازیچه دست هوسی

 

هوسی آمدوخشتی بنهاد

طعنه ای لیک  به بی سامانی

دیدمش راه ازوجستم وگفت:

بعدازاینت شب واین ویرانی...1

 

****************************************

 

وقتی که نزدیک ترین شخص به تو در دورترین فاصله از تو ایستاده است...

وقتی که  " من"     ازفرسنگ ها دورتر   به  " من "   ریشخند میزند...

درست درآن زمانی که  آنقدرغریبی کشیده ای   که خودت را هم غریبه  با خودت می دانی...

وقتی که همه می گویند درد این است که دنبال  یک چیز به خصوص می گردی... و دعوتت می کنند به اینکه باور کنی در پس این روزها وشبها و حرفها و نورها  " هیچ" چیزی وجود ندارد...

وقتی همه خودشان را باتجربه تر ازتو می دانند و می گویند: هیچ چیز  به خصوصی در بین نیست...

وذهنت به حماقتشان پوزخند می زند که:  " اگرشما    "هیچ " را ندیده اید و نمی دانید    پس چطور چیزی را که نمی دانید چیست  با اطمینان تشخیص می دهید که اینجا نیست و وجود ندارد؟

...

وقتی که جز هیچ                "هیچ" چیز دیگری وجود ندارد...

و تو میان هیچ و   خالی         درجستجوی  یک مو لکول زنده هستی     " حتی اگر یک هیچ دیگر باشد..."

 

... خوب گوش کن...

.. سکوت را خواهی شنید...

سکوت با تو سخن می گوید...

سکوت  شاید    صدای  " هیچ "   است...   که از هیچخانه    به گوشت می رسد...

وتو با نوای دل انگیز سکوت

به خوابی مرگ آسا فرو می روی...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱-نیما یوشیج



شنبه سیزدهم مرداد 1386-19:1 |   | یک غریبه دیگر | گروه  |لینک به نوشته
چشمانی به ماتی خستگی

چه راه دور

چه راه دور بی پایان

چه پای لنگ

نفس باخستگی درجنگ

من باخویش

پا باسنگ

چه راه دور

چه پای لنگ ! 1

 

 

- - - - - - - --

حتی نای رفتن به سمت تنهایی را ندارم.

معلق میان هیچ وتنهایی

کفش هایم هست.

پاهایم را بیراهه بلعید.

اینجا کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱)احمد شاملو          



شنبه ششم مرداد 1386-23:53 |   | یک غریبه دیگر | گروه  |لینک به نوشته
آغاز

باید استادوفرودآمد

برآستان دری که کوبه ندارد

چراکه اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظارتوست و

اگربی گاه 

به درکوفتن ات پاسخی نمی آید.

کوتاه است در

پس آن به که فروتن باشی. ( 1  )

 

...

هرانسانی ممکن است بارهادرزندگی خواسته یاناخواسته   خودرادر آستانه های مختلف ببیند.

این روزها بیش از هر زمان دیگری  حس می کنم درآستانه ای ایستاده ام ...تر تر   از هرآنچه که ممکن بود حتی درخواب هم نبینم...

می خواهم از گفتنی های دلی که درآستانه خیلی چیزهاست  بگویم. فقط گفتنی ها رابگویم.

نگفتنی هایم را برای همین دل وبرهمین آستانه قاب می گیرم.

مگر نه اینکه سرمایه هر دلی حرف هایی است که برای نگفتن دارد؟ ( 2  )

سرما یه ام را خرج فایلها وکاغذهاوگوشها نمی کنم.( خسیسم نه؟!)

 

 

*** یعنی باورکنم بعدازدوسال دوباره شروع کردم نوشتنو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!    ***

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱)احمد شاملو           ۲)دکترعلی شریعتی



دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386-17:1 |   | یک غریبه دیگر | گروه  |لینک به نوشته